الشيخ الصدوق ( مترجم : گيلاني )
199
الخصال ( فارسي )
از در سفيد كه هفتاد هزار در دارد ، جايگاه من و تو در آنجاست . چهل و سوم - پيامبر گفت : خدا دوستى مرا در دل مؤمنان ثابت كرده و دوستى ترا نيز در دل ايشان پاى بر جا ساخته و نيز دشمنى من و ترا در دل دشمنان و منافقان ثابت داشته ، ترا فقط مؤمن پرهيزكار دوست دارد و جز منافق كافر كسى ترا دشمن ندارد . چهل و چهارم - از پيامبر شنيدم كه مىگفت : در عرب كسى ترا دشمن ندارد مگر آنكه زنا زاده باشد و در عجم آنكه شور بخت و از زنان جز آنكه در پس حيض بيند . چهل و پنجم - پيامبر مرا با چشم دردى كه داشتم نزد خود خواند و با آب دهان خود آن را بهبودى بخشيد . و گفت : خدايا گرمى وى را سرد ساز و سردى او را گرم گردان . از آن زمان تا كنون ديگر چشم من درد نكشيده . چهل و ششم - پيامبر به ياران و اعمام خود دستور داد در سراهاى خود را از سوى مسجد ببندند ليك در سراى مرا باز گذارد و به فرمان خدا . اين كار فقط براى من بود . چهل و هفتم - پيامبر هنگام وصيت خود به من گفت : كه وامهاى مرا بپرداز ، وعدههايى كه دادهام برآور . گفتم : مىدانى كه من خواستهيى ندارم ، گفت : خدا ترا يارى كند ، خدا همه را بر من آسان گردانيد چنان كه وامها و وعدههاى او را ادا كردم و آنها حدود هشتاد هزار رسيد و آنچه ماند ، به فرزند خود حسن گفتم پس از مرگ من بپردازد . چهل و هشتم - پيامبر روزى به سراى من آمد ، من سه روز بود كه چيزى نخورده بودم . گفت : اى على چيزى دارى ؟ گفتم : سوگند به كسى كه ترا پيامبرى داد سه روز است من خود و همسرم و فرزندان من چيزى نخوردهايم . به فاطمه گفت : برو در خانه بنگر چيزى هست بياور . گفت : اكنون در اندرون بودم چيزى نبود . گفتم : من بروم بنگرم . گفت : بنام خدا برو رفتم ، ديدم طبقى از خرماى تازه و كاسهيى آبگوشت نان خورد كرده در پهلوى آنست ، آنها را پيش نهادم . پرسيد آنها را كه آورد ؟ گفتم مىدانم ، گفت : آورنده آن را وصف كن : گفتم : سرخى و سبزى و زردى داشت . گفت : اينها رنگهاى بال فرخ سروش است كه شرابههاى از مرواريد و ياقوت دارد . از آن آبگوشت خورديم تا سير شديم ، اين كرامت از ميان ياران پيامبر به من ويژه شد . چهل و نهم - خدا پيامبر را به پيامبرى اختصاص داد و مرا به وصايت ، آنكه مرا دوست دارد خوش بخت است . در قيامت با پيامبران برانگيخته گردد . پنجاهم - پيامبر هنگامى كه سورهء براءت را با ابى بكر فرستاد كه براى مشركان فرو خواند فرخ سروش به پيامبر گفت : خدا مىگويد اين را يا تو به مشركان برخوان يا كسى كه از خويشان تو باشد . از اين رو مرا به اشتر عضباء كه از آن او بود نشانيد من ابا بكر را در ذو الخليفه دريافتم و گرفتم اين نيز از اختصاصات من است .